پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

هفته قبل و شمال

پنج شنبه هفته گذشته  یعنی 23/6/91به اتفاق تموم خانواده رفته بودیم شمال عروسی   جای همه خالی خیلی خوش گذشت هم عروسی پسر عمو و هم عروسی دخترخاله همه چیز عالی بود و هوا هم که نگو نه گرم نه سرد خنک خنک گل پسر ما هم تا تونست واسه خودش بازی کرد و رقصیدو شیطونی کرد کلی بچه اونجا بود و همین کافی برای اینکه آقا پوریا حسابی مشغول بشه. عزیز دلم امیدوارم تمومی روزای زندگیت به شادی و خوشی بگذره و همیشه همینقدر سرحال باشی تا مامان با دیدنت یه عالمه انرژی مثبت بگیره قربون گل پسر شیرین و مهربونم برم ...
27 شهريور 1391

گذری بر کودکی گل پسر

  امروز بعد از مدت ها تصمیم گرفتم عکس های دوران کودکی گل پسر رو از زمان قبل ز وبلاگش تو چند تا پست براش بذارم هرچند که یه خرده زمان میبره ولی یواش یواش انجام میشه و ارزشش رو داره تا برای آقا پسر ما بمونه و وقتی بزرگ شد کلی لذت ببره البته باید عکس ها رو از دست فامیل و آشنا جمع کنم اولین سری این عکس ها رو از اجی مونا گرفتم مرسی عدیدم الهی قربون اون ژست گرفتنت بشم عسل من ای بچه مثبت ...
18 شهريور 1391

در حکایت سفری که گذشت 2

این عکس ها مربوط میشه به همون اطراف ویلای عزیز که ما اون چند روز مقر اصلیمون اونجا بود هرجا که میرفتیم بالاخره شب رو برمیگشتیم اونجا امان از آفتاب های سوزان و هوای سرد گزارش تصویری از سفر اینجا دیگه واقعا خسته شده بود و رو چمن ها دراز کشیده بود و هر چی بهش می گفتیم پاشو بریم می گفت نه خسته شدم می خوام بخوابم بچم دیگه کلافه شده بود از این همه لباس و کلاه کلفت اینجا هم کلاهش رو درآورد تا موهاش حسابی هوابخوره عزیزم تعجب کرده از این شرایط آب و هوایی و داشت بهش تفکر می کرد که چه جوری میشه که اینجوری میشه ...
4 مرداد 1391

در حکایت سفری که گذشت

امروز بالاخره وقت کردم تا بیام و یه سریع از عکس های پوریا رو توی سفرمون رو بذارم رو وبلاگش تا بزرگ که شد ببینه و لذت ببره این عکس ها مربوط میشه به ییلاقات گیلان سمت لاهیجان سیاهکل (دیلمان) جایی که قبلا محل حکومت دیلمیان بود. فکر کنم به قندعسل ما حسابی خوش گذشته و تا می تونست از هوای تمیز و سردش لذت برد و از شر دود و دم تهران برای هفت هشت روزی در امان بود. این عکسا مربوط میشه به جنگل رفتنمون با عمو افشین و زن عمو و عمو عباس و زن عمو (عموی خودم) که اونها هم دو تا دختر دارن مرضیه و ثنا که حالا تو ادامه چند تا عکس ازشون می ذارم   صبح که داشتیم می رفتیم هوا خیلی عالی بود و تی شرت تن پوریا عسل کردم ولی یه کم که گذشت هوا سرد شد...
4 مرداد 1391

هنرنمایی 2

دیشب شام خاله رویا و عمو مظفر شام اومده بودن خونه ما  پوریا تا تونست آتیش سوزوند و بازی کرد اول از همه خرس خودش رو اورد روی مبل گذاشت و شروع کرد به اتل متل توتوله بازی کردن بعدش عروسک کیفش رو دراورد و حسابی چلوندش و شروع کرد به کالبد شکافی کردن عروسک بیچاره بعدش هم شروع کرد عروسکه رو بالا و پایین انداختن تا از دلش دربیاره خلاصه کلی با عمو مظفر بازی کرد و هزار ماشاالله اصلا هم خسته نشد. تازه آخر شب هم  اصرار می کرد که مامان دنیا لوفطن با خاله رویا برم دانشتا (مامان دنیا لطفا با خاله رویا برم دانشگاه) الهی قربون حرف زدنت بشم عزیزم امیدوارم صد سال صحیح و سالم زندگی کنی ...
12 تير 1391